تبليغاتX
من وتو

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد میبرم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هرچه طالبی به خدا میخرم ز تو

 

 

برشاخ نوجوان درختی شکوه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بالهای نازک زیبای خسته را

فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه 28 تیر1385 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت


اگه فکر کنی  میبینی زندگی ارزش زنده بودن نداره

یکم بیشتر فکر کنی میبینی زندگی ارزش مردن هم نداره

اما اگه خیلی فکر کنی میبینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن نداره

همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و شاید آرزوی فردات باشه

پس همیشه سعی کن فکر چیزی که امروز داری بکنی

 


 

نوشته شده توسط نگار در شنبه 24 تیر1385 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


 

هميشه می پنداشتم نوشتن آدم را آرام می کند.

بارها به خود گفتم :

بنويس و بگذارم درونم کمی آرام گيرد

ولی در پس هر نوشته ای احساسی نهفته است

گاهی اين احساس چون حس پوچی زجر آور و سخت است

می پندارم شايد بهتر بود حرفهايم برای هميشه پيش خودم مانده بود


 

نوشته شده توسط نگار در یکشنبه 18 تیر1385 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت


برایش نوشتم: دلم برایت..... بقیه اش را که میدانی؟
سال ها بعد جوابم را داد: تنگ شده یا نشده؟ باید یکی از این دو باشد؟
من هنوز روی حرفم هستم . وقتی حرف از احساسات می شود دنیا پر می شود از آدم های نفهم
 


 

نوشته شده توسط نگار در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت